خرید بک لینک

درباره سایت

REZBAND

وبلاگ رضوان.اولین وب رضوان

امکانات وب

تک عشق 3<BR><BR>با نوازشی از خواب بیدار شدم <BR>_سلام بابایی کی امدی ؟<BR>بابا _ چه عجب بیدار شدی دختر ساعت دو ظهر شده ها .<BR>_اخه دیشب نخوابیدم <BR>بابا _ حالا غمگین نباش پاشو تنبل ...<BR>پیش مامانم رفتم صبحانه یا همان ناهار خودمو خوردم و بابا سوغاتیمو داد<BR>روزی که دلت می خواد زمان کند بزرگه بر عکسه تا به خودم امدم شب بود وداشتم لباسمو عوض میکردم تیپ اسپرت بنفش و مشکی زدم و موهامم جمع کردم بالا و زیر کلاه کردم .<BR>تیپم کاملا پسرونه بود . صدای زنگ بلند شد و عمواینا امدند . به زن عمو وعمو سلام کردم و یک سلام خشک و سرد با علی کردم و به اتاقم رفتم .<BR>یاد گوشیم افتادم از صبح تا حالا سایلنت بود حتما تری وطرلان از فوضولی مرده بودند . گوشیمو نگاه کردم سی میس کال و بیست اس یا همون پیامک فارسی خودمون داشتم ..یکی یکی شروع کردم به خواندن اولین اس از علیرضا بود :کیانا عزیز از دستم ناراحت نشو اخه دوست دارم به خدا خواستم اول خودم بهت بگم اما عمو نزاشت <BR>تو دلم گفتم نیما خان اگه دوسم داری بیخیالم شو ...<BR>بقیه اس ها از تری و طرلان بود :کیانا کجایی ؟ / کجایی کیا نکنه امید کار خودشو کرد دوستمو اغفال کرد ؟/خره حداقل بچتو بزار برا شب بعدی / بیا جدی جدی دختره از دست رفت <BR>بقیه اش هم همین چیزا بود خنده ام گرفت و یه اس بهشون دادم و نوشتم این مزخرفات چیه ؟ گمشین جمع کنید خودتونو رعایت شئونات اسلامی هم بکنید معرکه راه انداختید نترسید سالمم و البته دختر بای .<BR>یه دفعه در اتاق زده شد <BR>_ بله ؟<BR>_ اجازه هست ؟<BR>_ بفرما<BR>علی امد داخل و روی صندلی نشست و حرفی نزد <BR>_ کاری داری ؟<BR>_ دلگیری ؟<BR>_ پ نه پ از خوشی دارم ذوق مرگ میشم بعد از صد سال ترشیدگی دارم شوور می کنم<BR>_خب بگو من چیکار کنم ؟<BR>_ بیخیالم شو اگه دوسم داری<BR>_ چرا ؟<BR>_ من از ازدواج بیزارم تازه 15 سالمه نه 30<BR>_ باشه فقط بدون منتظرت می مونم .<BR>اینو گفت و رفت .<BR>منم یکم بعد رفتم پایین شامو خوردیم و انها رفتند ساعت 12 بود . گوشیم زنگ خورد صد درصد تری یاطرلانه<BR>_ بابا چرا شما دو تا این قدر فوضولید ؟می گذاشتید علیرضایینا برسند خونشون بعد ! یا راحت فردا می گفتم بهتون دیگه بابا خوبه اولین خواستگارم نیست خب از کجاش بگم ؟ <BR>_ فکر کنم منو اشتباهی گرفتی .<BR>وای چرا من خر بازی در اوردم نگاه شماره کردم غریبه بود ! حالا اونم کی بود ؟؟؟؟؟؟ امید!!!!!<BR>با مِن مِن گفتم س...س...ل..ا..م...امید...اقا<BR>_نه به پر حرفی چند ثانیه پیشت نه به سکوت الانت <BR>_اخه فکر نمی کردم شما باشین <BR>_خب دیگه حالا علیرضا چی شد ؟<BR>_دو هفته وقت دارم که یه دلیل برا نه گفتنم بیارم خب کاری داشتی ؟<BR>_اها نمیخوام دیگه با پسرا شرط بندی یا فوتبال بازی کنی <BR>_چرا ؟<BR>_قرار نبود دلیل بیارم<BR>_باشه ولی فقط چون قول داده بودم بهت ...خافظ<BR>_بای کیانا خانم .<BR>نمیدونم چرا نیرویی گرفتم . رفتم پیش بابام <BR>_من علی رو مثل برادرم میدونم نه شوهر<BR>_علیرضا دوست داره الانم فقط میخواد مطمئن بشه مال خودش میمونی دو هفته وقت داری علیرضا هیچ عیبی نداره خودتم خوب میدونی پس یا یکی بهتر از اون پیدا کن یا علیرضا .<BR>_بابا تو خودت منو آزاد و مستقل کردی هیچ وقت اجبارم نکردی پس چرا الان ؟<BR>_الان فرق میکنه حالا هم برو <BR>این قدر محکم حرف زد که فقط توانستم برم تو تختم و برا اولین بار گریه کنم اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.............. <BR><BR><BR>اعصابم داعون بود رفتم تو اتاقم و نفهمیدم کی خوابم برد..................<BR>فصل پنجم<BR>با نوازشی بیدار شدم<BR>_کیا تو همیشه این قدر می خوابی ؟ پاشو ساعت 2 ظهره دوستات درِ خونه را هم کندن بلند شدمو سریع رفتم پایین یک لقمه به عنوان صبحانه خوردم سریع لباس شنام پوشیدم وپریدم تو استخر ..تا ترنم وطرلان و شاید هم سهیلا بخواهند منو پیدا کنند یکم وقت دارم که تنها باشم و همینم خیلی خوبه چون ذهنم خیلی درگیره اخه من نخوام شوهر داشته باشم کیو باید ببینم ؟؟؟؟این همه دختر ازدواج کردند حالا من یکی ازدواج نکنم ...<BR>یه دفعه صدای ترنم و طرلان بلند شد چه زود پیدام کردند...رفتم زیر اب ... عمق استخرمون زیاد بود <BR>هر وقت دلم میگیره یا عصبانی هستم شنا بهم ارامش میده ...<BR>اومد بالای اب کمی ارام تر شدم <BR>طرلان _ بالاخره حضرت را ملاقات کردیم رئیس جمهورم برای ملاقاتش این قدر ناز نمیکنه <BR>خندیدم و نگاهش کردم .<BR>ترنم _ کیانا چی شده ؟ من تو رو خوب میشناسم هرچند گاهی اوقات غیر قابل پیش بینی وشناختن هستی من و تو 7 ساله که با هم هستیم <BR>_چیزیم نیست<BR>انگار بازم اب و شنا ارامم کرده ...<BR>طرلان _ بابا تو نمیگی ما از نگرانی نه از فضولی میمیریـم از صبح نا حالا گوشیت خاموشه<BR>_خب<BR>طرلان _ خوب شدی؟؟حال میکنی ما ها رو حرص میدی؟<BR>بعدشم یه دفعه داد زد_ خـــــــب به جمالــــــت خب جریانو بگـــــــــــو دیگه<BR>_چیو ؟؟<BR>طرلان_اهـــــه جریان دیشبو بگو دیگه<BR>_هان<BR>طرلان _ وای خب خب به هان هان تبدیل شد دِ بگو دیگه <BR>_هیچی حرص نخور یه هفته وقت دارم یه نفر دیگه که از نیما سر تر یا مثل نیما باشه و دوستمم داشته باشه جای غلی بزارم وگرنه علی ...<BR>ترنم _ خوبه بابا گفتیم دیشب عقد و عروسی رو گرفتی و بچه را هم به دنیا اوردی که جواب ما ها رو نمیدی <BR>_خدا زبونتو لال کنه <BR>از استخر بیرون اومدم که دیدم طرلان داره نگام میکنه <BR>طرلان _ کیا ایشاالله تو حلقومش گیر کنه هیکلت بد جور پسر کشه ایـــــــــــول جونــــــــــــــــــم هیکل<BR>_کجاش هیکل؟؟؟با این قد کوتاهم !<BR>ترنم _ خیلیم کوتاه نیستی تازه کوتاه بهتره<BR>_ ببخشید چی چیش ؟<BR>ترنم _ همه چیزش مثلا تو بغل خوب جا میشن مردا اکثرا اینجوری دوست دارند<BR>_ترنــــــــــــم خفت میکنم بازم ور در مورد ازدواج و شوهر و مرد .......<BR>رفتم کنار ترنم و انداختمش داخل استخر<BR>_ طرلان تو هم سریع لباسات در بیار تا خیس نشه <BR>ترنم _ روانـــــی حالا لباس چی بپوشم ؟؟<BR>رفتم کمکش ولباس هاشو در اوردم طرلان هم از ترسش خودش لباسشو در اورد و پریدم تو اب <BR>ترنم _ راستی کیا امروز با کفتارا فوتبال داریم <BR>_ من نیستم<BR>طرلان _ چــــــی؟؟؟؟؟؟ <BR>ترنم _ یعنی چی نیستی ؟؟؟<BR>_یعنی همین دیگه من نمیام <BR>طرلان _ خر شدی؟ اخه واسه چی ؟؟؟<BR>_هر دلیلی<BR>ترنم _ نمیگی؟؟؟؟<BR>_نه <BR>طرلان _ واقعا که ....<BR>_بابا امید اولین شرطش اینه که دیگه با پسرا فوتی بازی نکنم<BR>طرلان _ توی خرم گفتی باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟<BR>_ اره من رو حرفم هستم <BR>طرلان _ اگه این امید خان بگه دوستاتو ول کنم میگی باشه؟؟<BR>_اولا غلط کرده تازه چند سانتی متر بیشتر نبوده که بخواد براش دوستامو بگیره<BR>طرلان _ گمشو اون غلط میکنه تو هم میگی چشم <BR>_نچ منو نشناختی <BR>ترنم _ پاشو حداقل بیا<BR>_نچ<BR>طرلان _ خب بازی نکن<BR>_ نچ بیام شاید نتونم خودمو کنترل کنم نیام بهتره <BR>از استخر امدیم بیرون خودمون را خشک کردیم و سه تایی رفتیم بالا داخل اتاق من ...<BR>یه مانتو ی مشکی کوتاه و یک شلوار جین سبز با شالی هم رنگ به ترنم دادم و انها هم رفتند <BR><BR>فصل ششم<BR>صدای گوشیم بلند شد شماره غریبه بود یعنی اشنا بود اما سیو نبود<BR>_ بله ؟<BR>_ به به خوش میگذره ؟<BR>_ نچ . علیک سلام بفرمایید<BR>امید _ چه خبرا ؟<BR>_ هیچ <BR>امید _ تو بلد نیستی بگی سلامتی ؟؟؟؟؟؟<BR>_ نچ . خبری باشه می گم نباشه هم میگم هیچ .. عادتمه <BR>امید _ بله دیگه ترک عادت هم<BR>_ موجب مرضه<BR>امید _ ببینم دوستات امروز فوتبال داشتند <BR>_ به تو چه <BR>امید _ پس همین بگو خانم چشونه حوصلت سر رفته ؟<BR>_ خیلی <BR>امید _ برنامه ات چیه ؟<BR>_هیچ<BR>امید _ خب برای اینکه جبران فوتبالت بشه تا یک ساعت دیگه در خونتونم<BR>_ نچ <BR>امید _ چرا ؟<BR>_خودم میام <BR>امید _ پس دو ساعت دیگه پارک ....<BR>_ چرا یه ساعت بهش اضافه کردی ؟ مگه با تو یه ساعت تو راه بودم اگه میخواستم با تو بیام ؟؟؟؟؟<BR>امید _ فوضولی نکن جوجه ... شاید <BR>_ جوجه خودتی اق قوقولی<BR>امید _ حالا اول روشن کن من جوجه شدم یا خروس ؟؟؟<BR>_ خافظ اق قوقولی <BR>مامان _ کیانا <BR>_ جونم مامانی<BR>مامانی _ بیا بابات کارت داره<BR>_ بله <BR>بابا _ تو به کارخونه هم می رسی ؟<BR>_ نه مگه قرار هست من برسم ؟<BR>بابا _ اره پس کی برسه هرچند مدت یک سری بزن در ضمن پسر یکی از شریکام قرار هست فردا بره کارخانه حتما برو باید باهاش قرارداد ببندی <BR>_ باشه <BR>بابا _ راستی امشب پرواز داریم <BR>_ چه زود <BR>_ هفته دیگه باید خودت بزنگی <BR>_ خب من می خوام برم باید برم اماده بشم بای در ضمن چه بزنگم چه نزنگم جوابم منفیه <BR>بابا_ با قبول شرایطم ...اما فکر نکنم موفق بشی بای.<BR>خندم گرفت زندگیم شده مثل رمان ها ...حتما الانم باید برم پیش امید و مثل ترسا در رمان قرار نبود بهش بگم امید بیا منو بگیر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!<BR>سریع رفتم حمام و امدم بیرون. <BR>مانتوی سفیدم را با شال و شلوار جین ابی کم رنگم و کفش های پاشنه بلند سفید پوشیدم و مثل همیشه بدون برداشتن کیف بیرون رفتم اصلا من یک کیف هم نداشتم فقط چند تا کوله ی اسپرت.<BR>به طرف پارکینگ رفتم بنز شکلاتی بابا را برداشتم <BR>برای اینکه ماشین های بابا بی استفاده مانده بود بابا همه شان را به جز بنزه و جاجریه فروخت و سپس بعد از فروختنشان به من خبر برگشتشان به خارج را داد<BR>_جمیله خانم <BR>جمیله خانم _ بله<BR>_ بابااینا که دارن میرن منم بیرون غذا میخورم پس زحمت نکش وغذا درست نکن<BR>جمیله خانم _ این قدر غذا های من بده که همش بیرون غذا میخوری؟<BR>_ نه بابا من عادت دارم ترک عادتم موجب مرضه بای.<BR>رفتم پارک اما نمی دونستم کجای پارک برم. دلمو زدم به دریا و رفتم جای با صفایی که با ترنم پیداش کرده بودیم و خیلی دوسش داشتم <BR>اونجا منظره ی زیبایی رداشت که به من ارامش میداد <BR>امید هم همان جا بود یه پیراهن اسپرت ابی کم رنگ با شلوار جین پوشیده بود. خدایش هم خوشکل بود هم خوشتیپ. خصوصا چشمای ابیش وهیکل ورزیده اش قدش هم 40 سانتی از من بیشتر بود و این مصمم میکرد تا باهاش راحت باشم و بفهمم دنبال هوس نیست و فقط برای سرگرمی با منه اما دلیل شرط بندی چیه؟<BR>رفتم طرفش خندید<BR>امید _ از کجا میدونستی من اینجام؟<BR>_ من نمیدونستم شانسی امدم<BR>امید _ای کلک حالا تیپت را با من ست کردی که خودتو به من بچسبونی؟<BR>خیلی از حرفش عصبی شدم <BR>_اقای مغرور خودشیفته ازخود راضی اگه میدونستم عمرا تیپ ابی میزدم خافظ<BR>سریع از کنارش رد شدم <BR>امید _ کیانا<BR>بی اعتنا به صداش که دلمو نمیدونم چرا یه دفعه اتش زد به راهم ادامه دادم<BR>یه دفعه یکی از پشت بازومو گرفت خواستم از داستش خلاص بشم که ان چنان فشاری داد که ناخواسته برای جلو گیری از فریادم لبمو محکم دندون گرفتم و به ثانیه نکشید که مزه خون را در دهنم حس کردم<BR>کاملا از زمین بلندم کرد<BR>_ نکن دیوونه دستم شکست شایدم در رفته<BR>امید عصبی خروشید_ مگه صدات نمیزنم چرا سرتو کج کردی وداشتی میرفتی<BR>_از کی تا حالا اقا بالا سرم شدی؟ تازه نمیدنستم وحشی هستی که اینم الان فهمیدم<BR>امید_ تو هیچ چیزی از من نمیدونی<BR>_ ولم می کنی یا داد بزنم مزاحمم شدی<BR>امید _ هر کار می خوای بکن اما یادت باشه روی قولت نموندی <BR>_ یه عذر خواهی هم بد نیستا بابا دستمو ول کن شکست<BR>یه دفعه انگار به خودش امد چون دستمو رها کرد<BR>امید _ ببخشید<BR>_خواهش میکنم اما شرط میبندم تا دو ماه جاش میمونه <BR>امید_ میخوای ببرمت دکتر<BR>_نچ هنوز این قدر ها هم لوس نشدم<BR>امید _برا اولین باره می بینم با دوستات نیستی<BR>_ فوتبالن <BR>امید _با کی؟ <BR>_کفتارا<BR>امید _کـــــــــــــی؟<BR>تازه فهمیدم چی گفتم<BR>_ کفتارا لقبشونه خب ما نمیتونیم اسمشونو که هی بگیم تازه حتی یادمون هم نمی مونه برای همین براشون لقب میزاریم. امید....<BR>امید_ چی گفتی؟<BR>_ گفتم کفتارا لقبشونه <BR>امید _نه بعدش<BR>_بعدش گفتم خب ما نمیتونیم اسمشونو که هی بگیم تازه حتی یادمون هم نمی مونه <BR>امید با خنده _ نه بعدش؟<BR>_گفتم همین براشون لقب میزاریم <BR>امید_نچ کلمهی بعدیش چی گفتی؟<BR>_گفتم امید اقا نه اقا امید<BR>امید_ نه یه کم کوتاه تر بود<BR>_ گفتم اقا پسر<BR>امید _مهم نیست بالاخره حرفتو یه روز دیگه که تکرار میکنی!!!!!!<BR>_عمرا<BR>امید _میبینیم حالا اسم گروه ما چیه؟<BR>_اول گربه نرا اما از مسابقه فوتبال به بعد چهار گربه افسانه ای<BR>امید با قهقه _چه طرقی کردیم پس.....<BR>_مال شما که بدتر بود زاغ و کلاغ میخواستم فک دوستتو اون روز جابه جا کنم یا حتی بندازم پایین<BR>امید _بعدش شدید قناری های دست نیافتنی<BR>_برای همینم امدی سرغ من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟<BR>امید _نه<BR>_پس چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟<BR>امید _بیخیال<BR>_ من فقطو فقط چون بهت قول دادم از جونم که فوتباله گذشتم اون وقت تو ...........گمشو<BR>امید _کیا صبر کن بخدا....<BR>سریع از کنارش رفتم خیلی عصبی بودم .<BR><BR> 

برچسب: نویسنده: alireza تاريخ: پنجشنبه 29 فروردين 1392 ساعت: 11:57

صفحه بندی